تبليغاتX
<-سکوت مادر فریاد هاست-> سکوت مادر فریاد هاست

مي خواهم امشب تو را نيز از دفترم خط بزنم

چه سود از ترانه اي که حقيقت پيش رويش نيست  

از سوختن بي صدا مي ترسم

از شعر هايم نيز

تو را خط مي زنم

تا آسمـــاني که ديگر نيست

 

افسوس که ثانيه هاي انتظــــار 

در پس لحظه هاي خالي 

به شمارش دردها می ماند 

پيوسته 

بي پايان


تو را خط خواهم زد

و تنهايي را باز 

خواهم ســوخــت

پوسيدن در اين زمين خاموش 

ميان مردماني دروغ  

با بوي تعفن جاري در فضا

که پيوسته بي ذره ای  تقدير و بلوغ  نفس ميکشند

زير قابي از ماه

بي پروا عرق ميکنند

می نويسند از  عشــق ، امــــا  

افســـوس

فرياد ساده اي از دوست

چيزي در من فرو مي ريزد

لغزشي در دل

چشم هايي خيس

لمس مشتي بر ديوار

جاي لبخندي بر دست

آه اگر بـــــــاران ببارد


ديگر چيزي نمي شنوم

صداي خورد شدنم گوشهايم را كر كرده

ساعتم سكته كرده 

ساعت سراب است

بايد بخوابيم تا کسي بيدارمان کند 

تا بدانيم هر چه ديديم همه خواب است

تقدير بر اين بود که بي صدا در ميان رازهايمان بشکنيم

زخم هاي من اينبار 

در آيينه رخنه مي کنند 

به وقت هميشه و هيچ

چيزي در من فرو مي ريزد

شبيه همان صداي ويراني که امروز اتفاق افتاد 

امشب آنقدر تو نيستي

که به ديوار روبرو ميگويم تو ! 

امروز روز طلوع خورشيد است 
 
افسوس که خورشيد 

از هميشه سردتر است  


سرد تر

خسته تر

تنها تر

نشسته ام 

با جامه سپيد عرياني

نقش اميدهاي کاغذي بر خاک ميکشم   

به آسمـــان نميرسد دستم

تا واژه هاي تاريک نيستي بر خاک بنشانم

و از فضاي مبهم ديروز 

خاطرات ماسيده در گيج گاهم را آرام کنم 

 

دور ميشوم 

دورتر از هرآنچه که فکرش را بکني

آنجا که رؤيا خود نيمه تاريکي از خوشبختي ست...

 

+ پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 18:29 سالار |






         

       

زنده بودنم را جشن میگیرم 

با لمس انگشتان سرنوشت 

و بوسه های شیرین باد 

.

.

پوست می اندازم 

...

بزرگ شده ام  

...

آن روزها گذشت 

و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود 

و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود 

 

آن روزها گذشت 

و عشق 

مثل یک ظرف استفراغ 

از کنار لثه های شهوانی منتظر ،  به پیشگاه خلسهء اتمام می رود 

 

دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم 

پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم 

پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم

 
ديگر نميشود 

نمی شود زير این آسمان تار 

دستهایم را در جيب هایت فرو بری 
 

و برایم آواز بخوانی

....

....

میخواهم رویای سیب ها را بخوابم

و دور شوم از هیاهوی این گورستان 

 


فوووووو

وووو 

ت 

شمعها را فوت میکنم 

نه سایه ها ماندنی ست

و نه شمع ها 

نووووووو 

ووو 

ش 

 

آخرین جرعه را مینوشم 

در سکوت تلخ ثانیه ها

خاطرات ترك خورده ات را چال ميكنم

بی زدن پلکی 

به یادهایت چشم دوخته ام 

 

به یاد تو 

که با سوزش مرگباری 

برای همیشه 

از شکاف سینه ام 

به یغما میرود

 ... 

می خندم 

تلخ تر از همیشه 

 

بخاطر حقیقت

که می بینم اش

بهتر ازهمیشه 

...

Marg Nazdik Ast !

+ پنجشنبه یکم آذر 1386 9:4 سالار |






                                                   

                                                 از تو حفریه  خ میرم تووو

                                      دستمو میگیرم به گردیّ  و  خودمو میکشم ازش بالا

                                                   روی شیار   ر   لیز میخورم 

                                                     روی   ش   تاب میخورم

 

                                                  از نیم دایرهء  د   میام بیرون  

میام تو همون دنیای کثیف خودم
دلتنگ میشم 
خبری ازت نیست

روی    ی  وای میستم سیگار میکشم

کسی اینجا نیست  

روز فرو می افتد  

سال فرو می افتد   

 
من با لحظه سقوط می کنم  

به اعماق می افتم  

.

.


کوره راه ناپیدایی روی آینه ها 

 
که تصویر شکستهء مرا تکرار می کند 

.

.

 
پا بر روزها می گذارم  

بر لحظه های فرسوده  

.

.

مثل وقتي که بايد وقتِ چيزي باشد که ديگر وقتش نيست و واقعا بايد کاري کرد

 

مثل بهاري که نمي داند چرا آدرسِ زمستان را اشتباهي به پاييز داده  

   

  سرگردانم

 

+ یکشنبه ششم آبان 1386 11:47 سالار |






 

0

اين نيستي به خاك نشسته در بودنت

اين تنهايي كه در تو به يغما می رود

اين تمـام هر چه من

تمـام هر چه تو

در مــــا تمام شدن 

گويي تمام سكوت هاي فلج را در من نابود ميكند ... 

 

چيست اين زمزمه هاي تازه

انگار از آنسوي فرداها به درون جمجمه ام راه يافته

رهگذاري در برهوت روزهاي آينده

چنان چون پرنده اي كه آوازش

در ناگهانِ اشك هايت اتاقي مشرف به حياطي هميشه بــارانـي ست ......

يك لحظه از يك روز مي آيد

حرفهاي پنهانش را ميزند

حتي اگر خفته باشي پيدايت می كند ...

تكه هاي پراكنده ام را جمع ميكنم

ميان ديدن و گفتنم

ميان گفتن و سكوت كردنم

ميان سكــــوت و خوابيدنم

ميان خواب و فراموشيدنم

ميان فراموشي و به ابديت پيوستنم

فصلي را بانام شروع ميكنم

با نام او ...

هنوز اما در جست و جوي آنم كه كدام گمشده تا اينجا مرا آورده است ؟!

 

ميخواهم ، می خــواهم ها را

تا بخشكـــانم تمام باتلاق هاي دروغِ حيوانات دمدمي مزاج دو پــا را

ميخواهم مـا شدن را

تا آرام كنم من هــاي پوسيده ام را

كه نوميــدانه شب هاي دراز بي سحـــــــر

زير آن بـــاران كه مي باريد اما خيس نمی كرد

بي صدا گريسته است ... 

 

ديگر به هيچ نياز نيست 

نه اين لغات هراسان كه براي فرياد تمام ِمن

چون مار به درون حنجره ام پيچ ميخورد

نه آن تنــازع ديوانه وار بر سر هيچ 

گويی درون اين تن پوش پر از مــــا

پر از نيـــــاز

مرگ معنايي نخواهد داشت ...

 

درها و پنجره ها را گشوده ام

بگذار بــــــاران و آفتـــــاب دست در دست هم به درون آيند

رطوبتِ پنــهانِ روان و تنــم را در بر گيرند  

رنگين كمان رهايي ما را در عميق ترين لايه هاي صعود به خواب خواهد برد ..

 

پنـــهان چرا ؟

وقتي كه مــا 

براي پرسه در حرفهاي گيج زوال به انتظار نشسته است

ديگر از چه هراس كنيم ؟!

حادثه ها مي آيند

چه زود

ز و د ...

من اينجا را ديده ام

در شعري كه يک شب از نبود تو بر چشمانم جاري شد ..

به من نگاه كن

همـــه ام را . . . 

 

نگاه كن

درست به چشمهايم

كه چگونه به انتظار حرفهايت نشسته اند ..

 

فرصت كم است

سكوت تكه تكه ام ميكند

بيزارم از هر چه نا تمام ..............

ادامـه را

تمـــــــام را برايم بگو ... 

 

اين حرفهاي پنهان مانده در گلو

اين نقطه هاي سرگرداني

اين احساس مرگ زاي تنهايي

اين ترديدهاي لعنتي را

بر شاخسار نيستي بايد بياويزيم ...

 

نيستيم هنوز

راست ، بدان گونه كه هستيم ...

تمام ات را در كلمه اي بگذار

و در من روانه كن

 

بسيار 

    ت ا ر ی ك م . .  

 

+ جمعه سیزدهم مهر 1386 16:36 سالار |






 

خداوندا قفس به پرنده اي بدل گشته و لبريز جنون است قلب من 

زيرا که مرگ را مستانه نعره مي زند 

و در پس باد مي خندد به هذيان هايم ...

چه خواهم كرد  من با هراسم ؟  

ديگر نمي رقصد پرتو نوري در لبخندم ...

آشيان نمي كند كبوتري بر شاخسارخيالم ...

دست از جان شسته و وداع كرده اند دستانم 

جائي كه مرگ مردگان را زيستن مي آموزد 

                *** 

خداوندا هوا شكنجه مي دهد جسمم را ...

هيولا هائي خانه كرده اند در ذرات هوا كه خونم را مي آشامند

مصيبتي ست جانكاه 

            ***

اكنون اين خود خلاء است كه در می رسد نه خالي لحظه ها و زمان 

زمان دم فرو بستن است براي شنيدن ضجه محكومين

براي شمردن يكايك رفتگانم

چگونه است كه خودكشي نمی كنم در برابر آينه اي 

و غيب نمی شوم تا ظاهر گردم در دريا ؟

جائي كه كشتي بزرگي چشم براه من است 

با سوسوي چراغهايش ......

چگونه است كه بيرون نميكشم رگانم را 

تا با آنها نردباني بسازم و بگريزم به آنسوي شب ؟ 

                         *** 

سپيده دمان تاريك خورشيد را به ياد مي آورم 

زماني كه پسرکی  بودم 

و اين يعني همين ديروز ... و اين يعني قرن ها پيش !

 

خداوندا !

قفس به پرنده اي بدل گشته 

و آرزوهايم را به يغما برده است 

.

.

خداوندا قفس به پرنده اي بدل گشته 

و من نمي دانم 

چه خواهم كرد با هراسم

افسوس

من مرده ام 

و شب هنوز گوئي ادامه همان شب بيهوده است  

                                                ***                                                  

شايد كه اعتياد به بودن 

و مصرف مداوم مسكن ها  ، اميال پاك و ساده انساني را 

به ورطه زوال كشانده است 

 ***

آيا شما كه صورتتان را در سايه نقاب غم انگيز زندگي مخفي نموده ايد    

گاهي به اين حقيقت يأس آور انديشه مي كنيد              

كه زنده هاي امروزي چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند

+ دوشنبه نهم مهر 1386 16:39 سالار |






شعری نمانده دیگر 

هر چه نگاه می کنم 

اشک همان اشک است و  غم 

همان غم 

.

..

نوری نمانده دیگر

تا چشم کار می کند گرگان دیوانه 

رو به آسمان می تابند

...

تاریکی در جهان زوزه می کشد

دنیا در سکوت رشد می کند

کودکان بی نام اما

در تکاپوی زاده شدن

معلق مانده اند

...

دیر آمدی رفیق

.

.

ماه پیش چوب حراج زدم

...

.....

..

وجدانم را

بوی تند خیانت خفه می کرد

کجا بودی؟!

... 

..

قاضی ، وکیل ، شاکی ، موکل ، همه من بودم

قاتل ، مقتول ، عاصی ، مجرم ، من ،‌ من ، م ن

به سنگسار هم راضی شدم

اما حکم :

مــن شدنِ مــــا  بود 

...

..

مــــا را مــــن میکردند

کجا بودی؟!

...

..

غریب  مُردم

اسیر رفتم

ضجه هایم را .......... کجا بودی ؟

لحظه هایم طعم خون گرفت

ک ج ا  بودی ؟

.

.

خواب ناخفته من تعبیر شد

کجا بودی؟!

...

..

دیر آمدی رفیق

دیوانگی دنیا 

همه پای من نوشته شد

+ سه شنبه سوم مهر 1386 11:38 سالار |






امشب پرنده اي كه رفته بود باز مي گردد

با آوازي از دور ...

در تاريكي لحظه هايم سـيبي مي افتد

اشباع مي شوم از بيكراني زيستن ...

شب آمده است

در سكوت آمده است ...

پشت پنجره ام كه ابريست

پرندهء كوچك اضطراب

نوك مي زند بر شيشه ام از شوق ...

پنجره را مي گشايم

در وسعت تنهايي ام فرياد ميزنم

بــــاران مي بارد و من

گم مي شوم آرام

در صداي پــــرنده و بـــــاد  ...

AngeL

+ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 14:49 سالار |






از گودال تاریک تنهایی هایم بیرون می آیم

به جهان پوچ و معوج بیرون سرک میکشم

همانا باقی ماندن در سیاه چاله های تو در توی این زمین سرد

و معشوقهء هر شب کرم ها شدن

به از لولیدن در هیاهوهای دیوانه وار این آدمیان

بر سر هیچ !

گورستان

!

+ شنبه سیزدهم مرداد 1386 14:19 سالار |






پيش از آن كه به حرف بيايد چيزي

و بگويد از كسي، چيزي

راه به آخر خود رسيده است

 رسيده ‏اي، رفيق!

در انتهاي انتها

فانوسي روشن، هست

پيشه اش

خاموشي

+ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 13:2 سالار |






در انجمــاد لحظه


تنهــــــا صدايـــي كه مي ماند


سكـــــوت خفقان آور دست هاي توست


و دردهايي كه در انــــزواي فريــــــــــاد


خـــــود را حلـــق آويــــــز مي كننـــــد ...


افسرده




!

+ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 16:12 سالار |